ساعتیست اینجا نشستهام و دارم سعی میکنم شروع کنم. تعریفش که بکنم شاید خیلی ها بگویند بابا اینهم چیزی بود که انقدر تو را آزار داد، نمی دانم شاید زیادی حساسم آن هم تازه بعد از اینکه بیست و شش سال از عمرم میگذرد و آزار کم ندیدهام، هرچند باز هم قصههایی میشنوم که خدا را شکر می کنم برای من اتفاق نیافتاده هنوز. بهرحال من میگویم بد بد است و آدمی به بدی عادت نمیکند.
آن عزیز نزدیکی که که گرفتاریش سبب باز شدن در این بلاگ شد منم.
نمیدانم قصه ماجرا به اهمیت حس الان من هست یا نه. فکر میکنم پاسخ دادن به این سوال مهمتر باشد: چرا از عنوان کردنش خجالت میکشم؟ چرا حس میکنم مقصر بودهام؟
بیاید با هم ببینیم گناه من این وسط چقدر بوده؟
فکر کنید در میان جمعی هستید که جمع شدهاند برای هم داستان بخوانند و ادعایشان میشود که خیلی روشنفکرند یکی از آن میان خیال می کند بدش نمی اید از شما و شروع می کند در وبلاگتان بدون نام کامنت گذاشتن، و تمام پستهای شما را به نفع خودش تعبیر کردن و همین طور در خیالات پیش رفتن. بعد ازاینکه صبر نویسنده وبلاگ تمام شد و یک پست خطاب به این آدم بینام نوشت، ایشان یهو هویدا شدند و من تازه فهمیدم با کی طرفم. عرض کردم خدمتشان که من هیچ علاقهای به شما ندارم پس حد خودتان را بدانید. اما تمام که نشد، قضیه آنقدر کش آمد که گفتم آقای محترم من اصلا کس دیگری را دوست میدارم. خلاصه باز هم نشد. ایشان هم چنان ادامه میدادند. انقدر که من اصلا حدیث طفلکی را تعطیل کردم رفت پی کارش و این کار برایم اصلا ساده نبود و من هنوز دارم از خودم میپرسم چرا این پنجره کوچک باید از من گرفته میشد؟ خلاصه ایشان آنقدر دچار توهم شدند که میرفتند وبلاگ یکی دیگر از دوستان را میخواندند به این هوا که من آنجا را مینویسم و تمام پستها هم خطاب به ایشان نوشته می شود. داخل پرانتز یادآوری می کنم این اتفاق بعد از این افتاد که محکم بهشان گقتم چشم دیدنشان را ندارم و اصلا کس دیگری را دوست دارم. بعد کاشف به عمل آمد ایشان یکبار در کامنتدونی ما کامنتی گذاشتند و آن دوست رفتند خطاب به ایشان در همان کامنتدونی ما چیزی نوشتند و ایشان فکر کردند این منم که به آن اسم و به آن نشانی وبلاگ دارم بهشان راه میدهم. در نهایت قضیه با دخالت مداوم امیر انگار رفع شده.
حالا بیاید ببینیم مقصر کیه؟
خوب من آدم جدی و بداخلاقی نیستم، به نظرم همه آدمند، قبل از اینکه زن باشند، مرد باشند. به نظر خودم آنجا در آن جمع با همه یکطور برخورد کردم. ولی احساس گناه میکنم فکر میکنم شاید باید جدی و بداخلاق باشم، شاید هر کی بهم گفت سلام باید با پشت دست بزنم تو دهنش تا دیگه از این غلطها نکند. چون ممکن است اگر بگویم علیک سلام طرف فکر کند اگر دوستش داشتم که جواب سلامش را نمیدادم. البته بنا بر تجربه میدانم اگر هم بزنم توی دهانش باز هم به خیالات خودش ادامه میدهد و تعبیر میکند، می خواست ببیند چقدر دوستش دارم و تا کجا جا نمیزنم.
شاید مشکل از ما دخترهاست؟ شاید از بس حرفمان را میپیچانیم این پسرها مجبور میشوند به این تفاسیر و تاویل متوسل شوند؟
نمیدانم. خلاصه آنچه من در این ماجرا از دست دادم یک وبلاگ بود، بر هم خوردن آرامش روانی خود و خانوادهام به خصوص امیر که یک جاهایی بیشتر از من نگران بود و عصبانی، و مادرم که نمی گذاشت من از این اتاق بیایم بیرون بروم توی یک اتاق دیگر از بس طفلک ترسیده بود.
واقعا فکر میکردم فقط خودم هستم که از این مشکلات دارم، برایم که از گرفتاریهای بقیه گفتند کمی آرام گرفتم، برای همین داوطلب شدم اولین ماجرا را خودم تعریف کنم، شاید یکی دیگر هم فکر کند ای بابا آزاده هم که از این مشکلات دارد.
حالا شما بگویید مقصر کیست؟ من؟ جامعهام؟ یا آن مثلا آدم؟
نویسنده: آزاده