خوب ما هر چه صبر کردیم از اساتید تلاشی در جهت راه اندازی مجدد انجا ندیدیم پس خود ناشیمان را به آغاز حرکتی واداشتیم باشد که رگهای غیرتی را به جوش آرد.
ازشوخی که بگذریم مدتهاست که قصد کرده بودم با ارسال خاطراتم از آدمهایی که درگیر با مسائل مورد بحث بودن ادامه ی این روند رو پی بگیرم اما سرم شلوغ بوده و هست اما بیش از تاخیر را جایز ندانستم.
با یکی از چند خاطره ی مربوط به یکی از دوستانم به نام م. شروع میکنم:
اولین ماجرایی که من ازش باخبرم مربوط میشه به اولین جایی که این رفیق ما شروع به کار کرد. یکی از این موسسه های علمی- کاربردی با جوی کاملاً آموزشی و فرهنگی تحت مدیریت اساتید تحصیل کرده در بلاد فرنگ. این خانوم م. پس از اینکه دو سال پشت کنکور موند، توی تابستون به عنوان مراجع با مدرک دیپلم میره اونجا برا ثبت نام ترم اولش که باید پاییز شروع میشد. از طرفی چون دنبال کار بوده و اینکه برای ترم اولشون برنامه ی کلاسی هنوز آماده نبوده میپرسه که بدونه حدوداً کلاسها چند روز و چند ساعته که بتونه برای کاری که پیدا خواهد کرد برنامه ریزی کنه و اینگونه بود که آقایان مدیر اون موسسه که دو شریک بودن در جریان این موضوع که او دنبال کار هست قرار میگیرن و از سر خیرخواهی بهش پیشنهاد میدن که اونجا به عنوان منشی مشغول بشه و پس از آغاز ترم هم به صورت نیمه وقت ادامه بده. این رو هم بگم که این طفلک پدر و مادرش رو از دست داده و با خواهر ناتنیش و خانواده ی اون زندگی میکنه و باید مخارجش رو خودش بپردازه تا این زمان هم این مخارج رو از حقوق پدر که به او میرسیده میداده و حالا با اضافه شدن مخارج تحصیلش اون حقوق دیگه کفافش رو نمیداده. پس به این پیشنهاد کار که به نظرش تو این محیط سالم و فرهنگی بود از خدا خواسته جواب مثبت میده و از فرداش اونجا شروع به کار میکنه.
این رفیق ما دختر بسیار خوش هیکلی هم هست چون به همراه خواهرش که مربی شنا و غریق نجاته از کودکی شنا کردهو خودش هم همین سمتها رو داره به علاوه صورت زیبایی هم داره و برای این دو شریک (که یکیشون آقایی متاهل و 50 ساله و دیگری مجرد و 40 ساله هستند) لقمه ای لذیذ به حساب میومده.
خلاصه از همون هفته ی اول خانوم م. از طریق همکاران از روابط مدیر مجرد با خانوم منشی سابقی که دوست دختر ایشون بوده با خبر میشه و از قرار معلوم آقا مدیر کلی هم هدایای گران قیمت مثلاً اتومبیل به اون سرکار خانوم تقدیم می نموده و هر وقت بینشون شکراب میشد اون خانوم ماشین رو تو پارکینگ موسسه پارک و کلید رو تحویل دربان میداده و همه ی کارکنان خواه و ناخواه در جریان قهرها و آشتی ها بودن.
و اما داستان از اینجا شروع میشه که خانوم م. گاهی در حال رد شدن از کنار این اقای مدیر جملاتی در حد متلکهایی که یه زمانی شاید تو راسته ی دروازه غار لاتها به زبون میاوردن (شنیع ترین آنها که اینجا قابل بیان نیست) با صوت بسیار آهسته میشنوه یا به قول خودش فکر میکرد شاید میشنوه چون اصلاً براش باور کردنی نبود مردی با این رتبه ی اجتماعی حتی برای یه بار این حرفها رو شنیده باشه چه برسه که استعمال کنه و همین آقا بارها خودش در مورد دوست دختر فابریکش در حضور خانوم م. حرفها زده پس خانوم م. حق داشته فکر کنه این اصوات توهمن. خلاصه پس از یه مدت دیگه میبینه نه بابا واقعاً این آقا مدیر یه چیزیش میشه، پس موضوع رو با خواهرش در میون میذاره. خواهره هم که من نمی دونم چرا به جای اینکه پیگیر بشه، میگه آدم باید خودش خوب باشه و هر جا بخواهی کار کنی همینه و تو باید یاد بگیری که از خودت مراقبت کنی و این حرفها (به نظر من بدش نمیومده که یه جوری این م. رو از سرش باز کنه حالا به هر قیمتی چون با وجودی که هزینه های زندگیش رو ازش میگرفتن باز هم شوهرش و پسرش همش سر این طفلک منت میذاشتن و جمله هایی مثل: بچه یتیمی نمیشه دست هم روت بلند کرد و ... رو بارها بهش گفتن. فکر کنین این طفلک تحت چه فشارهایی بوده!!!). پس این طفلک هم که اصلاً تجربه ی فعالیت اجتماعی نداشت (آحه فقط 20 سالش بود) تصمیم میگیره موضوع رو در لفافه با آقا مدیر متاهل در میون بذاره که شاید تحت حمایت اون قرار بگیره، بی خبر از اینکه سگ زرد برادر شغاله. اون آقا هم که حرفه ای. شروع میکنه به اینکه شریکم با خانومهای متاهل کاری نداره و ...پس بهتره ازدواج کنی. من هم الان پسرم اواخر سربازیشه و از وقتی تو رو دیدم مدام در مورد اینکه عروس ما بشی با خانومم صحبت کردم و اینقدر از جمالات و کمالات تو گفتم که نه فقط اون که حتی دخترم هم شدیداً اصرار دارن تو رو زودتر ببینن و ...
حالا نگو تمام اینها نقش بازی کردن بوده.
مثلاً یه بار ایشون میگن بیا و بشو مربی شنای من. اصلاً من خودم برات بیکینی میخرم و ... که از اینجا م. بهش شک میکنه که نه بابا این هم چندان قصدش خیر نیست. یه بار دیگه هم میگه میخواهی بدونی اسپانیا که بودم موقع خداحافظی چه جوری تو فرهنگ اونها رفتار میکردن؟ بعد میره ته اتاق دستهاش رو از هم باز میکنه و لباش رو غنچه، بعد که از م. هیچ عکس العملی نمیبینه میگه بیا جلو دیگه، که م. میگه آقای ... زشته من جای دخترتم و از اتاق میره بیرون.حالا از این به بعد این دو تا شریک هی برا هم میزدن که بتونن دل این م. رو به دست بیارن.
از اون طرف من که این جریانات رو شنیدم اول باورم نشد، پس ازشرکتم مرخصی گرفتم و به بهانه ی اینکه اونها برای یه مدیر آگهی استخدام داده بودن رفتم اونجا. یکی دو روز هم به بهانه ی آشنایی با محیط موندم پیش م. (آخه با اینکه باورش برام سخت بود اما خیلی هم نگران اون بودم) و دیدم بله با اینکه ما توی یه ساختمون جدا هستیم هر روز یکی از این دو تا به یه بهانه میان اونجا و میشینن و بعد یه مدت که حرفهای بی سر و ته میزنن، میبینن که من اونجا موندنی ام دمشون رو میذارن رو کولشون میرن. اما یه بار همون آقا پیرتره از جریان دوستی و معاشرتش با یه خانوم متخصص زنان در یکی دو سال اخیر گفت که من هم بهش گفتم به نظرم این روابط اگر اشکال نداشت مجبور به مخفی کردنش از همسرتون نبودین. اون هم جمع کرد و رفت و دیگه نیومد و به م. پیغام داد به این رفیقت بگو بهش احتیاجی نداریم. شرکتی هم که من توش کار میکردم همون موقع از شانسمون نیرو میخواست که من تونستم به هر بهانه ای بود م. رو ببرم اونجا (آخه اونها لیسانس میخواستن، اما مخشون رو کار گرفتم و راضیشون کردم که خودم قول میدم که این نیرو رو راه بندازم). اما باور میکنین روزی که م. رفت برا تسویه حساب همون آفا مدیر مجرد بهش گفت: هر وقت خواستی به کسی ... من رو خبر کن تو حیفی دست آدم ناشی بیافتی. باورتون میشه به همین صراحت!!! م. هم از خیر پولش گذشت و زد بیرون آخه طفلک حسابی ترسیده بود.
این از اولین ماجرای اونه حالا اگر میخواهین فعلاً روش بحث کنیم تا من بقیش رو تعریف کنم.
واقعاً آدم تو این وضعیت کم نداریم. حالا یکیش رو ما با خبر شدیم و کمکش کردیم و به خیر گذشت. اما واقعاً یه آدم بی پناه که مجبوره تو سن پایین خودش خرج خودش رو در بیاره وقتی هنوز ندونه تو باتلاق این جامعه ی لعنتی کثیف چطور نباید فرو رفت (حتی با وجود اینکه خودش مربی شنا و غریق نجاته) اگر بخواد سالم بمونه و از پس این کار بر بیاد باید چه کار کنه؟! اون وقت اگر نتونست، اگر رفت پایین همه میان میگن اگر خودش مرض نداشت فلان و بهمان نمیشد. غیر از اینه؟ شما بگین!!!
![]()
من خیلی خیلی ازش ممنونم. ![]()